مهجور
سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
صالح ، مرد عرب آبادنی برای خودش اسطوره ایست . در باره ش توضیح نمیدم . پس فردا شب ( چارشنبه شب )در برنامه عشق من ایران من از شبکه ۳ ،خودتون ببینیدش . منم دعوتم ولی نمیرم . چراش بمونه برا ی بعد . واما :
یک روز توی زندان بغداد صالح را خیلی برافروخته و بی قرار دیدم. روی تُشکش می ایستاد . بعد می رفت پشت دریچه ، سیگاری آتش می زد ، می آمد وسط زندان ، در همان فضای چند متری تند تند قدم می زد ، گاهی دستش را می کوبید روی ران پایش و در این لحظه لبخندی می نشست روی لبهاش . داشت بال بال می زد برای افشای رازی که سینه اش گویی تحمل نگهداری آن را نداشت. یکی از میان جمع گفت:
ـ ملاصالح چه خبره؟ چرا بی قراری؟
ملا خنده معناداری زد و به رفت و آمدش در طول زندان ادامه داد . مطمئن شدیم که او خبرهایی دارد که ما نداریم . نشاندیمش روی زمین و با اصرار زیاد گفتیم:
ـ صالح تو را خدا اگه خبریه بگو ما هم بدونیم.
صالح شروع کرد به خواندن شعری از نزار قبانی شاعر دمشقی . ما معنای شعرهایی که می خواند را نمی دانستیم، ولی واضح بود که شعف و شادی تمام وجود مرد عرب را فرا گرفته است. او سرانجام یک بیت از آن شعر عربی را برای ما ترجمه کرد:
«ماهی چطور حرف بزند وقتی دهانش پر از آب است»
گفتیم، صالح چه می خواهی بگویی ؟ حرف بزن . ملاصالح سرانجام قفل از دهان برداشت و با فریادی خفیف که فقط تا گوش های ما رسید، گفت:
ـ خرمشهر آزاد شده ، باورتون می شه؟
دلمان می خواست فریاد شادمانه امان را به گوش نگهبانان عراقی و حتی مردمی که های و هوی رفت و آمدشان از آن سوی پنجره زندان به گوش می رسید برسانیم، اما صالح سفارش کرد که به هیچ وجه عراقی ها نباید بفهمند که او این خبر را به ما رسانده است.مراسم جشن و پایکوبی را به میدان دل هایمان بردیماگر در مسافرت فقط به مقصد فکر نکنی و به زیبایی های مسیر بیشتر بیشتر توجه کنی ، آنوقت لذت مسافرت خیلی بیشتر می شود .
من بارها مسیر کرمان بندر عباس را رفته ام یا آمده ام و هر بار که از حاجی آباد به طرف بندر رد شده ام تابلو « آبشار تزرج » را دیده ام ولی نرفته ام ببینم توی این کوهستان گرم و تفتیده آبشار چه معنی دارد .
بالاخره در آخرین سفرم ، چند روز پیش ، دیگر نتوانستم مقاومت کنم . از جاده اصلی پیچیدم به راست و در جاده آسفالت کم عرضی فقط 10 کیلومتر رفتم تا رسیدم به دهستان بزرگ و پر نخل تزرج .
جاده زیبایی از میان نخلهای بلند به آبشار می رسید . آبی که قرار است نخلستان زیر دست را مشروب کند از ارتفاع چهل پنجاه متری پایین می آید و صحنه جالب و بدیعی خلق می کند . پایین دست آبشار ، زیر درختان نخل ، مردم بومی و مسافران و گردشگران فرش پهن کرده اند و کودکان در حوضچه آبشار به آب بازی مشغول .
این جاذبه گردشگری در فاصله 160 کیلومتری بندرعباس قرار دارد .


باید اعتراف کنم از بهترین نعمتهایی که خداوند به من داده ، دوستانم هستند.به هر کجای این بوم وبر که بگذرم دوستانی دارم بهتر از آب روان که یک گوشه دنج با آنها بنشینم و حرف بزنم . مثلا همین سفر تهران .
اول کسی که زیارتش کردم عزیزی است اهل کمالات . ذهنی دارد خلاق و سینه ای که تمام 30 جزء قران را در خود جای داده است . حمید از کویر یزد رفته و در تهران ساکن شده . شوخ و شنگ است . خوش اخلاق و بذله گو .کلید آپارتمانی در اختیارم می گذارد که استراحت کنم و دوستانم را آنجا ببینم .
دومی سلیمان است . رشته رفاقتمان سر دراز دارد . از اهواز آمده تا در سمینار دارو سازان کشور شرکت بکند . با دکتر سلیمان ، یک شب شاید 10 کیلومتر راه رفتیم و حرف زدیم .
سومی مدیر کل حقوقی یکی از وزارتخانه هاست و در خیابان فاطمی و چسبیده به دفتر کارش اتاقی دارد فرش شده و مجهز به چای و نسکافه . مشغله اش زیاد است و تا غروب در محل کارش به رتق و فتق امور می پردازد ، ولی بعد از وقت اداری که کارمندانش به خانه رفتند ، فرصتی شد که به یاد گذشته ها محفل کنیم . علیرضا بازوی توانمند وزیر وزارتخانه اش ، شعر میداند و سیاست می فهمد و سالهاست از شهر کوچک اندیمشک به تهران نقل مکان کرده .
چهارمی علی است . با هم قرار عجیبی گذاشته ایم .کله صبح حوالی میدان تجریش کله پاچه ای بزنیم و بعد برویم میدان سبلان که همان سر صبحی مطبش را فقط برای پذیرش من باز کند و دندان پوسیده ام را مداوا کند. به تنهایی و بدون کمک منشی و وردست ، کارش را شروع می کند . روی یونیت دراز می کشم و اگر خرخر مته دندانپزشکی بگذارد ، به شعر « عقاب » ناتل خانلری که دارد از حفظ برایم می خواند گوش می دهم . دکتر علی شاعر است و دندانپزشک و دوست همیشگی من .
این هر 4 نفری که گفتم از دوستان دوران اسارت هستند ، اما من هنوز دوستان دوست داشتنی دارم که نباید سعادت دیدارشان را در این فرصت کم از دست بدهم. یکیش دکتر مهدی . از بچه های رزمنده که سالها پیش یک روز فقط برای بوسیدن قبر شهیدی 13 ساله باهم به قلعه گنج رفتیم . او الان معاون یکی از وزارتخانه هاست . در دفتر کارش حاضر می شوم . از روزگارم می پرسد که «چون می گذرد غمی نیست» و از روزگارش می پرسم که در کار خدمت به فرهنگ و هنر و ادب کشور می گذرد.
ششمین یار، مرتضی است . مسئول دفتر ادبیات و هنر مقاومت . مرتضی سرهنگی که نیاز به معرفی ندارد . ادبیات پایداری کشور همیشه مدیون همت اوست . آدم را به یاد شهید آوینی می اندازد که از همان نسل و قبیله است . برای چاپ کتابم از او راهنمایی می خواهم و سخاوتمندانه قول همکاری می دهد. برای نهار نگهم می دارد و بعد از صرف چای به خدایش می سپارم .
یار هفتم که اصلا نمی توانم نبینمش ، رامتین است .مردی همه فن حریف و فوق العاده دوست داشتنی . رفیق روزگار دانشجویی در خانه مستاجری چار راه جوپاری . ارشد کامپیوتر می خواند و این روزها مدرس دانشگاه است . رامتین همه فن حریف است .شعر می گوید ، داستان می نویسد ، فلسفه و رمان می خواند ،منتقد فیلم است و از همه لطیف تر اینکه استاد چیره دست سه تار هم هست .ساعتی خوشی با او گذشت .
هشتمین رفیق ، رضا است . از آن تهرانی های داش مشتی مخلص و متواضع و با مرام که در برخورد اول آنقدر لوطی می نماید که عمراً بفهمی دکترای ارتباطات دارد . یادگار جبهه و جنگ است و جانبازدفاع. در صدا و سیما مشغول است و گاهی کار تهیه کنندگی هم می کند . دنیا دیده است و لبریز از اطلاعات در هر زمینه ای که دلت بخواهد. دو ساعت با رضا گفتیم و خندیدیم و گذشت.
و خلاصه مسعود که دیدارش حسن ختام سفر بود، شام آخر را در رستوران مجللی به صرف شام مهمانم کرد . مسعود ،بالابلندی است از دیار کریمان که گرچه پرورده این آب و گل است ، اما به اقتضای شغلش که روزنامه نگاریست به تهران رحل اقامت افکنده . خیلی جوان و بسیار هم با معرفت ، مبادی آداب و دوست داشتنی است . بعد از شام شش هفت کیلومتر در خنکای شب قدم زدیم و از اوضاع مملکت گفتیم و شنیدیم .
حالا به خانه بر گشته ام ، با حسی نزدیکتر از گذشته به سهراب که گفت :
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
هر كس جلو غرفه مي ايستاد به همت اين بچه ها آفرين مي گفت . آقاي عسكري برادر حميد عسكري فيلمساز و كارگردان خوب كرماني هم براي تكمبل مستند فاطمه ها آنجا بود . با من هم مصاحبه كرد .
كتاب زيادي نخريدم . سفر به اقليم خاطرات عنوان كتابيست از دكتر فاطمه طباطبايي ، عروس امام و مادر سيد حسن . كتابي خواندني است از قرار معلوم . هفت هشت صفحه اولش اينطور نشان مي دهد.
من دارم می رم نمایشگاه کتاب . در آخرین روز . دوستان بدون تعارف اگه کتابی چیزی خواستین همینجا کامنت بذارین . انشالا برگشتن کامنتا رو می خونم و نمایشگاه بعدی حتما کتاب های سفارش داده شده را می خرم براتون . بله .
جوانی که برای َتایید صلاحیت شغلی اش به هسته گزینش یکی از ادارات کل استان رفته بود ، می گفت :
مسئول مربوطه سخت به سر و وضع من خیره شده بود تا مبادا آستینم کمی بالا یا یقه ام بیش از حد معمول باز باشد . سوال هایی می پرسید که دانستن یا ندانستنشان هیچ ارتباطی با شغل آینده من نداشت . مثلا قلم و کاغذ گذاشت جلوم و گفت اسامی همه وزرای دولت را بنویس !
بعد پرسید در راهپیمایی روز قدس شرکت کردی ؟ نهار آن روزتان چی بود ؟
فکر می کرد من همینطوری می گویم فلان خورش را خوردیم و او فاتحانه مچم را می گیرد که مگر تو روزه نمی گیری ، روز قدس که در ماه رمضان قرار دارد .
این سخت گیری ها راستی چقدر صحیح است ؟ اصلا آیا فلان مدیر کل وزارت راه در دولت پاکدست که یک فقره فقط 266 هزار دلار یعنی 470 ملیون تومان در همین پرونده اختلاس رشوه گرفته هم برای رسیدن به این منصب مهم همین قدر زیر ذره بین بوده ؟
عدالت شیرین است وقتی که اجرا شود ، نه زمانی که لقلقه زبان و از سر ریاکاری فقط به نام آن بسنده کنید.
================================
اینهم کامنت عزیزی که نخواسته شناخته بشه .!
بسم الـــــله العلــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
حضور پر مهر جناب حاج احمد یوسف زاده سلام
من چند سال پیش برای مصاحبه در یکی از مراکز آموزش عالی کشور دعوت شدم.
مصاحبه گر به این صورت سوالاتش رو پرسید و من هم جوابش دادم:
1) نماز جمعه میری؟ -به ندرت.شاید یکبار
2) آخرین باری که رفتی نماز جمعه کی بود؟ -یادم نیست.7 سال پیش
3) امام جماعت مسجد محلتون رو می شناسی؟ - نه
4) بچه هیئتی هستی؟ - نه
5) نماز جعفر طیار رو بلدی بخونی؟ - نه
6).....
7)....
و
سوالاتی از این دست پرسیده شد من هم مصاحبه گر رو با پاسخ " نه " مواجه
کردم.بعد طرف پرسید فکر نمیکنی اینقدر روک و پوست کنده حرف زدن توی مصاحبه
به ضررت تموم بشه؟!!
در پاسخ بهش گفتم انتظار دارید دروغ بگم...

پاییز یا زمستان سال 59 عده زیادی از مردم کهنوج برای تجدید بیعت با بنیانگذار انقلاب به دیدار امام خمینی (ره) در قم رفتند . همه مسلح . دو برادر بزرگ من یعنی عیسی ، سمت راست و حسن ،سمت چپ هم در این کاروان بودند . من ساعتی در مسجد ملک کرمان همراهشان بودم . این عکس را روبروی شبستان شمالی مسجد ملک که در خیابان امام خمینی فعلی کرمان است گرفتیم . داستان کوچکی هم دارد این عکس که عرض می کنم .
حسن از زخم معده رنج می برد . مقداری قرص و یک شیشه شربت همراهش بود . پیش از عزیمت به من گفت :
کاکا احمد بره یه مشمایی پیدا کن تا ئی شربت بهلم توش که تو راه نرزه .
رفتم دنبال پلاستیک . روی زمین مسجد پلاستیکی از دور به چشمم خورد . رفتم برش داشتم . توش 5 هزار تومان پول بود . 5 هزار تومان !!!
می توانستم با آن همه پول بزرگترین آرزویم یعنی داشتن یک موتورسیکلت نو را برآورده کنم . اما چند لحظه بعد به اتفاق حسن پولها را به خادم مسجد دادیم تا به صاحبش برگرداند.
- عزیز من اگه او کاسه ای 1500 تومن می ده خب از ده جاش می زنه ! عمرا اگه اینقد گوشت داشته باشه .
در این لحظه ملاقه گنده اش را زد توی پاتیل بزرگ آش ، ملاقه را آورد بالا و از همانجا خالی کرد توی پاتیل . آش کش آمد و آهسته آهسته پایین ریخت .
مرد آش فروش هنوز اعصابش خورد بود . رفت سراغ دیگ حلیم ، این یار یک ملاقه حلیم برد بالا و خالی کرد سرجایش . حلیم هم کش آمد و چلپ چلپ ریخت روی باقی حلیمها .
کسی که به قیمت 2 هزار تومنی کاسه آش اعتراض کرده بود و صدای آش فروش را سر صبحی در آورده بود موتور سیکلتش را روشن کرد و رفت . یا در فت .
آش فروش هنوز خالی نشده بود . مرا کشید وسط و گفت :
مرتیکه از بس که آشش بد مزه اس به ضرب روغن و پیاز داغ به خورد مردمش میده ! دلش نمیاد یه ذره گوشت بریزه تو آش ، حالا پونصد تومن ارزونتر میده ، خب چه فایده .
و در اینجا بود که آن صبح علی الطلوع ماجرا رمانتیک شد .
جوانک بندری ملاقه را برای من از آش پر کرد . گفت :
- بخدا قسم به خاطر همین آش و حلیم ، یه خانم تهرانی یک دل نه صد دل شده بود عاشق من . والا بخدا !
- پس خاله هستم . از رودبارزمین خدمت رسیدم.
- سلام پس خاله . ممنون که شما همیشه به یاد ما هستی . بایی چطورند ؟ پتنگو خوبند ؟
همه خوبند . لطفا خودتان را معرفی بفرمایید
- من اسمم پیاز است . دیگه چه باید بگم ؟
-از کدام تیر و طایفه هستید ؟
- والا ما در کل طایفه سنگینی داریم . سیر ها ، تره ها ، تربچه ها و پیازچه ها همه بچه قوم های مایند.
- با سیب زمینی ها هم شما هیچ نسبتی دارید ؟
- نه خوشبختانه ، ولی مسئولینی که وظیفه بازاریابی ما را بر عهده گرفته اند به انها شباهت دارند.
محل سکونت شما کجا است ؟
- ما همین اطراف جیرفت و کهنوج و شهر های جنوبی هستیم . البته اقوام ما در همه جای کشور هستند ولی آنها وضعشان خدا را شکر خوب است و ما فقط بدبختیم
- چرا شما یک سال عزیزید یک سال اینقدر پت پت ؟
- اتفاقا سوال به جای پرسیدید . ای قضیه بر می گردد به اداره ترویج جهاد کشاورزی . اگه اینها یک کمی خسیسی را کنار بگذارند و قبل از فصل کاشت به مردم هشدار های لازم را بدهند ، امروز ما اینقدر تو سری خور نبودیم . بخدا سر نداریم که جلو خیار سبزه ها بلند کنیم . یکی خانمی دیروز با یکی از بچه های ما سالاد درست کرده ، می گفت توی ظرف سالاد ، خیار خودش را می کشید کنار و به من گفت بی قیمت ! برو گمشو از پهلوی من کسر شانم میشه !! حالا مرگ بهتر از این زندگی نیست تو را بخدا ؟
- ولی مسولین جهاد می گویند اطلاع رسانی کرده اند
- این اطلاع رسانی به درد خودشان می خورد . باید پول خوبی بدهند به همین روزنامه ها که اتفاقا وضعشان بدتر از ما هست که در تیراژ بالا اطلاع رسانی کنند .
- خب حالا که کسی شما را نمی خرد چکار می کنید؟
- ور سرمان می زنیم . همه امان را توی یک زمین صافی انبار می کنند تا از بوی گند ، هم خودمان خفه بشویم هم مردم دور و بر !
- گوجه هم همین مشکل شما را دارد ؟
- والا گوجه هم بعضی وقتها به مشکل ما دچار می شود ، البته گوجه خدارا شکر این روزها قیمتش بهتر از ما هست . فقط بعض از گوجه های عزیز که برای فروش به محله رییس جمهور برده می شوند با مشکل افت قیمت مواجه هستند که امیدوارم مشکل آنها هم حل بشود.
- اگر ممکن است یک خاطره ای از گذشته تعریف کنید
- پدرم ، یعنی همین بذری که مرا از خاک در آورد می گفت یک سالی بازار اینقدر خوب بود که صاحب ما وضعش شد توپِ توپ . خانه ی نیمه کاره اش را درست کرد و یک پراید صفر هم خرید ، حالا آقای پس خاله همان کشاورز امسال دارد می زند توی سرش و هی فحش می دهد
- به کی ؟
- به هر کسی که از پاکستان پیاز وارد کرده . حالا من اسم نمی برم .
- خب در پایان اگه صحبت خاصی دارید بفرمایید
- صحبت خاصی ندارم ، فقط محض رضای خدا به مسولین دولت مخصوصا وزیر بازرگانی و وزیر خودمان بگویید لا اقل کاری کنند که قیمت ما از قیمت صندوق خالی دیگر پایین تر نیاید . این برای ما پیازها افت دارد . همین .
===========================
دارم توی ذهنم یک دولت گل آقایی و با استفاده از وبلاگنویس های کرمان تشکیل می دهم. چند و چونش فعلا بماند ولی الحال که رئیس جمهورش کسی نیست جز حاج احمد یوسف زاده خودمان و سخنگویش هم وحید قرایی است. البته وحید خان با قبول یک شرط سخنگوی دولت ما می شود و آن اینکه هر شب با هم برویم نوشابه بخوریم تا صبح فردا دسته گل به آب ندهد.
(من هنوز روی دلم مانده که حال این وحید نسناس را بگیرم. مردک توی فلان روز که خودش هم می داند! وقتی می گویم کجا بودی؟ می گوید: "کی؟ من؟ همینجا. خونه. اصلاً بیرون نرفتم که... چه خبر بود؟ اغتشاش بود؟")
این هم که چرا حاج احمد شده است رئیس جمهورمان عجالتاً چون اساسا برای مردم کشورم هیچ چیزی غیر از شادی و امنیت را نمی پسندم و حاج احمد هم رئیس جمهوری می شود از نظر من که با دیدنش احساس شادی به آدم دست می دهد.
(باز دوباره نیایید پرونده سیاسی رو کنید ها!. کلی گفتم)
تازه. حاج احمد، به گواه سوابق وبلاگش کلی هم سفر استانی و شهرستانی و روستایی بلد است و هم اهل کارهای روشنفکری مثل گردشگری، روزنامه نگاری، تشکیل سندیکای دفاع از مظلومان و از اینهاست.
ضمن اینکه سابقه دفاع مقدس هم دارد و این مسئله رئیس جمهور جدید ما را گل ها چه گل می کند.
البته من خوب هم می دانم که رئیس جمهور شدن حاج احمد، حتی اگر توی فضای طنز باشد یعنی معاون اولی مرتضا دلاوری، یعنی وزیر کشوری سیف الهی و یعنی روی داریه آمدن اسم هایی مثل سام، مهاجری، فرشاد، کریمی، صنعتی و (تمام چپ های خفن استان دوستی های مرعشی و باهنر)...
و تمام اینها یعنی تحویل دو روزه کشور به امارات عربی متحده.
اما خب.
فکر کردن به صورت کمیک، این خوبی را هم دارد که آدم حتی برای لحظاتی هم که شده می تواند با دلخواسته های کودکانه اش شاد باشد و دولتی را تصور کند که رئیس جمهورش همیشه لبخند می زند و پر از آرامش است. وزیر کشورش صبح فردای حضور در ساختمان خیابان فاطمی می دهد کله تمام درخت های کشور را نمره دو بتراشند و همگی دور هم کلی می خندیم. و معاون اولش هم حذف تمام موافقان نظام را می گذارد دستور کار و خلاصه کلاً چنان خوشی می گذرد که مسلمان نشنود کافر نبیند. و همه همچنان از خنده روده بر می شویم...
البته جای آقای حمزه و آقای لطیف کار و حاجی یزدی و غیره را هم توی این دولت گل آقایی کنار گذاشته ام تا ان شاء الله توازن حفظ بشود.
از بابت اسم بردن از چهره های راست در نظر گرفته شده برای این کابینه چپ هم اصلا تعجب نکنید. مخصوصا اینکه توی استان ما چندان بیسابقه نیست که یک اصولگرا به تنهایی با یک جماعت چپ همکاری کند و مثلا برود مالزی!. چه برسد به حالایی که یکی نخواهند بود و چندتا هستند.
حاج احمد اگر رئیس جمهور بشود من مطمئنم حتی با اینکه تمام من و رفقایم دو روزه به دادگاه های استالینی وزارت کشور حاج احمد کشیده می شویم و وزارت فرهنگ حاج احمد هم با مدیریت آقای لطیف کار می دهد خیلی محترمانه تمام رسانه هایمان را پلمب کنند تا حالمان جا بیاید؛ اما افکار عمومی ایران یک حال حسابی می کنند.
برای مردم این خیلی کیف می دهد که رئیس جمهوری داشته باشند که لهجه شیرین جنوبی داشته باشد و همیشه هم که با تلفن با آدم حرف می زند، انرژی مثبت و لبخندش از آن طرف کیلومترها سیم مخابرات انگاری دیده می شود.
و همین فعلا...
لیست اسامی پاستور نشینان دولت حاج احمد را اگر بعد وقتی بود برایتان همینجا می نویسم.
من از میان جوانان سیاسی نویس و دست به قلم حال حاضر شهر کرمان دو نفر را خیلی دوست دارم . اولی مسعود یارضوی ، دومی هم محمد رضا نژاد حیدری . خیلی دیگر هم هستند که دوستشان دارم ولی به قول حسین شریعتمداری در این «وجیزه » با این دو شازده کار دارم .
محمد رضا و مسعود از خیلی جهات به هم شبیه هستند . فیزیکاً و روحاً . هردو در پرورش اندام زیر نظر یک مربی بدنسازکار کرده اند . نی قلیان.
هر دوبچه مثبت ، اما تارک النساء هستند و در زندگی ساده و صمیمی شان پای هیچ زنی در میان نیست . هر دو سال های سال است که دانشجویند و ظاهراً درس برای خدا می خوانند نه برای مدرک .
هر دو روزنامه نگاری را از همین درپیتی های 4 برگی بی ریخت محلی شروع کرده اند .
هردو روزگاری به نوبت بند کفششان به بند کفش بزرگان گره خورده بود ( حالا را خبر ندارم ، دست کم محمدرضا که ول معطل است )
هر دو از آن روزنامه نگارانی هستند که ظاهر و باطنشان یکی است ، یعنی دو دوزه باز نیستند. حرفشان را رک می نویسند ، با اسم خودشان نه مستعار.
و اما تفاوت ها :
در روزگار حاضر که اظهار عقیده ممکن است کمی خرج داشته باشد محمد رضا روزگار سختی می گذراند ، اما ایام مسعود به کام است و رفتنش به زندان ته شهاب محتمل نیست مگر برای ملاقات محمد رضا .
هر سایت پر بیننده ای که محمد رضا با آن دست دوستی می دهد ، فرتی فیلتر می شود ولی بستن فارس و مهر و رجا نیوز جگر می خواهد که کسی ندارد .
مسعود رسم فالوده خوری با اکابر قوم را بلد است ، اما محمد رضا خودش را بکشد تازه شاید مهندس کردی به نیابت از سیف اللهی جواب سلامش را بدهد
( این جا البته مشکل از محمد رضا نیست ، از دستش است که بی نمک است . )
مسعود حالیه در پایتخت زندگی می کند و مطالبش را سایت های پربیننده کار می کنند و کوچکترین سیبل برای تیر قلمش هاشمی و خاتمی اند ولی محمد رضا مانده که چطور بنویسد تا نجّار مثل میخ نکوبدش به دیوار دفتر «پیام ما»
این «پیام ما » اسم روزنامه ای است که این روزها محمد رضا و دوستش خردمند ، در می آورند . این نشریه که از محتوی و فرم زیبایی برخوردار است هر هفته سه بار روی دکه می نشیند . نکته جالب اینکه علیرغم همه ی کشک هایی که در ابتدای این نوشته سابیدم ، محمد رضا لااقل در «پیام ما » عطای کار سیاسی را به لقایش بخشیده و ترجیح داده که یک روزنامه نگار آزاد باشد تا سخنگوی یک جناح سیاسی. فکر بدی هم نیست . تازه با مسعود می شوند یر به یر . محمد رضا در عرصه مطبوعات دست از خاتمی کشیده و مسعود از احمدی نژاد. زنده باشند . هر دو.

این قهرمان که عکسش را در بلوار ورودی شهر کوچک پاریز از توابع سیرجان می شود دید ، روزی شانه به شانه من کنار سیم خاردار رمادی 2 قدم می زد .
سید عباس سعادت در عملیات بیت المقدس اسیر شد و پس از بازگشت در کسوت معلمی خدمت کرد.
سید در سال 83 در اثر بیماری به شهادت رسید .
در کتاب « بیست و سه نفر » که اخیرا آماده چاپ کرده ام یادی از این شهید عزیز کرده ام . اگر حوصله دارید بخوانید.
++++++++++++++++++++++++++++
......... سیدعباس سعادت که بدن ورزیده اش به سن و سالش نمی خورد، تشک های بچه ها را، وسط آسایشگاه چید کنار هم و گفت:
ـ بچه ها کی می خوا کُشتی یادش بدم؟
سیدعباس توی شهر کوچکشان «پاریز» برای خودش کشتی گیر بوده و از مدت ها قبل به سرش زده بود که باشگاه کشتی کوچکی توی آسایشگاه راه بیندازد. حسن مستشرق هم که مثل سیدعباس و مثل همه مازندرانی ها عشق کشتی بود و می گفت برادرش حریف رضا سوخته سرایی بوده، از اجرای این طرح استقبال کرده بود.
سیدعباس خیلی مهربان بود. اولین بار که در زندان استخبارات گفته بود اهل «پاریز» است، من یادم آمده بود که برادرم موسی یک بار کتاب «پیغمبر دزدان» نوشته ی باستانی پاریزی را آورده بود روستا و من خوانده بودمش.
بعد از آن ، سیدعباس مرا به یاد باستانی پاریزی می انداخت و حسین خان بچاقچی، قهرمان داستان که یاغی حکومت بوده و لابد بدنی ورزیده داشته، مثل سیدعباس خودمان.
من جزو اولین کسانی بودم که شدم شاگرد سید. هم او بود که برای اولین بار مرا با سگگ و فیتیله پیچ وبار انداز و زیر یه خم آشنا کرد. پیش از آن من فکر می کردم در کُشتی هر کس زورش بیشتر باشد، برنده می شود، ولی وقتی یک بار توانستم پا در سگک ابوالفضل محمدی که زورش از من بیشتر بودببرم و با یک بارانداز پشت او را به روی تشک بیاورم، فهمیدم که کشتی همه اش هم زور نیست. این اتفاق البته فقط یکبار افتاد ، ابوالفضل فن ها را که از سید گرفت دیگر کسی حریفش نمی شد.
کار سیدعباس کم کم بالا گرفت و او توانست خیلی از ماها را با کشتی آشنا کند. بساط سید گاهی شب ها هم دور از چشم نگهبان های عراقی دایر بود. آن وقت پیرمردها ی عرب خوزستانی از همان جایی که خوابیده بودند، مبارزه ما را تماشا می کردند و می خندیدند.
سیدعباس از آن ورزشکارهای مَشتی و با مرام و در کل آدم خوش صحبتی بود. وقتی می خواست درباره مسئله ای مطمئنت بکند، می گفت: «به جدم» . من این «به جدم» ها را زیاد از سادات بهبهانی که با شال سبز برای گرفتن «مال جدی» به روستای ما می آمدند شنیده بودم ، اما وقتی سیدعباس می گفت «به جدم» ، نوجوان پاریزی در حد امامزاده ای در چشم من مقدس می شد.
امتحانات آخر سال نزدیک بود . دلم می خواست شب ها تا دیر وقت درس بخوانم ولی زودی خوابم می گرفت و شروع می کردم به خمیازه کشیدن ، بعد هم کم کم گردنم شل می شد و روی کتاب خواب می رفتم .
یک روز توی مدرسه یکی از همکلاسی ها گفت ، دوای دردت می دونی چیه ؟ گفتم نه . گفت نسکافه. اگه بخوری تا صبح می تونی بیدار بمونی. توی همه مغازه های شهر جیرفت گشتم دنبال نسکافه تا اینکه بالاخره توی یک سوپر مارکت یک قوطی کوچکش را گیر آوردم .
شب که شد با اشتیاق تمام دوقاشق از پودر نسکافه را در یک لیوان آب جوش حل کردم و خواستم بخورم که یکدفعه بوی تندش پیچید توی دماغم . بوی نان سوخته می داد . بدم آمد ولی چاره ای نداشتم ، باید درس می خواندم که شهریور مجبور نباشم از فاریاب بیایم جیرفت برای امتحانات تجدیدی . با یک دست بینی ام را محکم گرفتم و با دست دیگر لیوان را به دهانم نزدیک کردم . تلخ بود . مثل زهر مار. به بدبختی یک جرعه فرو دادم . می خواستم بریزمش بیرون ولی یادم آمد که اگر تجدید بیاورم جلو خانواده آبرو برایم نمی ماند . لیوان را دوباره برداشتم . بینی ام را گرفتم ، چشمانم را بستم و تا جرعه ی آخر نسکافه ها را سرکشیدم .
شاد و خوشحال نشستم پای کتاب . یک ساعتی خواندم ولی باز مثل همیشه خمیازه ها شروع شد ، پلک هایم سنگین شدند، کم کم گردنم شل شد و روی کتاب خوابم برد.
گرانی دهن امت را سرویس کرده اساسی !
اولین بار که به دیدن چارقلوها رفتیم ، خیلی کوچک بودند . می شد هر چارتایشان را گذاشت داخل یک زنبیل . یک ماهشان بیشتر نبود . اتاق گرم و کوچکشان پر بود از قوطی های خالی شیرخشک . پدر و مادرشان که جمعا روی هم 45 سال نداشتند ، یکباره عیالوار شده بودند و حسابی افتاده بودند به زحمت . دو جوان بی شغل و بی مسکن نه شغلی داشتند که پولی در بیاورند برای خرجی بچه ها و نه خانه ای که تحمل ونگ ونگ دسته جمعی آنها را داشته باشد .

از آن دیدار گزارشی تهیه کردیم و یک روز پس از انتشار آن در رودبارزمین ، فرماندار جیرفت کریمانه به دیدارشان رفت و نامه هایی برای حل مشکلشان فی المجلس نوشت .
حالا در آستانه سال جدید دوباره درب خانه خاله صدیقه را می زنیم . یکی از گزارشگران رودبارزمین کادویی خریده است . چهار تکه لباس که می گوید هدیه جشن تولد کوچولوهاست . من فقط یک جعبه شیرینی توی راه خریده ام و هدیه جشن تولد را گذاشته ام برای آخر فروردین که همراه شما خوانندگان سخاوتمند تقدیمشان کنم .
خاله صدیقه در را باز می کند در حالی که معصومه کوچولو را توی بغل دارد ، سال گذشته هم که آمدیم ، خاله صدیقه علاقه عجیبی داشت به همین معصومه لاغرترین قل چارقلوها . خاله صدیقه خودش فرزندی ندارد و شوهرش مرد شریفی است که در کشور امارات کار می کند و ماهی ، دوماهی یکبار به ایران وجیرفت می آید .
توی هال ام البنین
و امیرعباس و زینب را می بینیم . بزرگ شده اند ، آنقدر که همه چیز را به هم می
ریزند . مخصوصا امیرعباس – تنها پسر – که کیف و دوربین و دفترچه ام در هیچ کجای
اتاق از دست او در امان نیست . 
ادامه مطلب
من می خواستم این مطلب را بگم درد ما کتاب و کتاب داشتن نیستن درد ما اگر کتاب هست و کتاب خونه در شهرهای جنوبی خودتون شاهد کتا بخانه های هستید و اگر فرهنگ سازی نکنی اگر امید ندهی اگر زندگی سالمی نداشته باشی اگر فقر باشی اگر شکمت گرسنه باشه سر کلاس بشینی و صدای رودهایت تا دو کیلومتری برود و هزاران اگر دیگر که من نمی تونم همشون اینجا بگم شاید موجی از نارضایتی به بار اورد همه اینا مشکلات هستن شما می خواید بهترین کتا بخانه در روستای ده نفره بزنی و این سه نفر هم تا از مشکلات با با خبر ندارن یه روز دو روز کتاب می خوانند بعد دیگر روزها چه باید بشود اگر با با گفت دخترم من دیگر پول خرج مدرسه ات ندارم این دختر میره پزشک میشه؟ یا امید ها در درونش خواهند خشکید از بیست و سی دعوت کنید برای گزارش گرفتن از دیگر مشکلاتتون نه برای یه کتابخانه ای انهم در دهاتی تا مشکلات بزرگتر هست کوچکا رو به حساب نیارید اگر تمایل به گفتن مشکلات دانش اموزان خواستید من تا جایی میدونم چند تا برایتان ارسال میکنم درد ما یکی دو تا نیت خر واری از مشکلات از دبستان تا دانشگاه پزشکتان به تعداد انگشتان دست مهندسینتان خلباننتان اساتیدتان دیگه درجات بالاتر که نمیدانم دارید یا نه به امید موفقیت برای همه
=======
مایلم نظر سایر دوستان را در باره متن بالا که یکی از دوستان فرستاده بدانم .
شخصا استدلال این دوستمان را قبول ندارم . به این دلیل :
اگر مردم ما ده ها سال پیش از این کتابخوان بودند و به تبع آن به اهمیت علم و دانش پی برده بودند ، امروز وضع ما همین بود ؟
از این گذشته هر کس باید وظیفه خودش را انجام بدهد . یک جوان دانشجو با یک وبلاگ توانسته نگاه دنیا را به روستایی دور افتاده جلب کند ، کجای این کار عیب دارد ؟ حالا اگر این حرکت انجام نشده بود ، به جاش مدرسه ساخته می شد ؟ یا مثلا وضع مالی بابای آن دختر خوب می شد ؟
راستی شما خبر دارین که با حرکت فرهنگی فرزاد میرشکاری سه ارگان متفاوت آماده ان برای فاطمه ها کتابخانه ای مجهز و بزرگ بسازن ؟ حالا فرزاد مونده به کدوم یکی اکی بده !!
بهترین زمان برای گفتن این عبارت به نظر شما چه زمانی است ؟ از نظر من وقتیست که شما این خبر را در خبرگزاری ها خوانده باشید :
« شیخ عبدالله بن زیاد ال نهیان، وزیر خارجه امارات، از سفر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران به جزیره ابوموسی انتقاد کرد! وی این سفر را نقض وقیحانه! حاکمیت امارات بر این جزایر و عقبگرد در تلاش های این کشور برای حل مسالمت امیز اشغال! سه جزیره دانست!»
| Design By : Pichak |


